خرید بک لینک
مامان الان نزدیک ۴ ماهه که پیشم نیستی من نمیدونم الان کجایی ولی اینو خوب میدونم که من تنهاترینه عالم شدم بیچاره ترینم مامان مامان گاهی اونقدی خسته میشم که صبرم لبریز میشه بعد اونقد نبودنت بهم فشار میاره که مثل بچه ها بهونه گیرو نق نقو میشم مامان کاش منو با خودت ببری مامان میدونی چقد دلم میخواد ی دل سیر باهم حرف بزنیم از همه جا و همه چی بگیم میدونی چقد دلم میخواد بگی امروز ناهار بیا اینجا بعد من بگم مرسی ناهار دارم بعد بگی فردا بخور بیا اینجا مامان دلم لک زده برا دستپختت برا روزای بودنت که بیداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا امیری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 12:14

قشنگم قربون شکل ماهت برم من نمیدونم چطور قرار سه شب و سه روز نبینمت دلم برات میره مامانی من برات خوب نبودم کافی نبودم ببخش تو خوب خودت باش با قدرت برو جلواینو بدون من همیشه همیشه همیشه چه باشم چه نباشم دوستت دارم نورچشمم جیگرگوشم مامانت عاشقته شاد و قوی بمون مامانی باشه؟؟من نمیدونم ته راهی که دارم میرم چیه فقط اینو بدون ک من رفتم سراغ ارزوی هزارساله ای که برای رسیدن بهش هرکاری کردمو نشد بخاطر نداشتنش تحقیر شدم خیلی وقتا اشک ریختم اما میخوام جسارتشو داشته باشمو برم دنبالش تا بهش برسم میخوام از شجاعتم تو روز تولدم خوشحال باشم اگه این راهم به بن بست رسید مامانی از ارزوهات دست نکش تلاش کن تا بشه قربون شیرینی زبونم بشم دلم برات تنگ میشه امیدوارم با دست پر بیام خونه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا امیری تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 8:20

دخترکم من خ وقتا با حرفا و حدیثا با نیشو کنایه ها ناراحت شدم فقطوفقط نمیخوام تو مثل من باشی مثل من اسیب ببینی مثل من برنجی مثل من.....دلم اتیش گرف وقتی گفتی خونشون این سمتیه حتی اگه تمام این سالها بهم بدکرده باشن دوس نداشتم بی مهری ببینی دوری ببینی حسرت ببینی در این دو سالاز محبتشون بهت لذت بردم ازینکه گاهی باهات بازی کردن و خندیدی مامان جانم زندگی همینه فقط یکم زود داری با زشتیای ایندنیا با بی مهری ها اشنامیشی کاش میتونسم کاری کنم اونقدر بزرگ و خانم شدی ک همه چیو درک میکنیاونقدر بزرگوار شدی ک هوامو داری وبا همه بی کیفیت بودنام ره میایمنشرمندم اگه بدم برات اگه با رفتارام وابستت کردمو هر هفته حرف شنیدمو زجر کشیدم هنوزم ب داشتن تو و باباتافتخار میکنم عشقم بهتون ابدیه دوستدارم وصله جانم پاره تنم نور زندگیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا امیری تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 14:11

كم كم داري بزرگ ميشي اونقدري ك رفتاراي ديروزت با امروزت فرق داره الان رو پام دارم تاب تابت ميدم تا بخوابي ميدوني ك منو بابايي خيلي دوست داريم ديگه اينو هرروز و شب بهت ميگم تا فراموش نكنيييي چقدر برامون با ارزشي خداروشكر ك من تو و بابايي رو دارم حضورتون كنارم بهم قدرت ميده تا غضه هامو كنار بذار قشنگم اينروزا كارا و رفتاراو حرف زدنات بامزه تر و شيرينتر شد اونقدري ك هي ميخوام بخندم ولي خودمو كنترل ميكنم تا جدي باشم يا باهات همدردي كنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا امیری تاريخ: يکشنبه 1 اسفند 1400 ساعت: 16:30

همين چند مين پيش ك مستر جان داشت باهاش بازي ميكرد جان دلم صدا دار خنديد

قربونش برم من

اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم

برچسب: نویسنده: مهسا امیری تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 20:30

سلاماون ابسه پست قبل رو با خمير سير و شير ك گذاشتيم تركيد و الان فقط نشتي داره خداروشكر انشاالله ديگه نزنه چون واقعا دردناك بود خدا خودش رحم كنه بهمونهفته قبل رفته بودم دكتر گف بيستو هشتم بيا بهت نامهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا امیری تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:51

صفحه بندی